محمد بن عبد الله بن عمر
57
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
ما جاء بك يا بن الخطّاب هذه السّاعة « 1 » ؟ نيمشب به چه كار آمدهاى ؟ گفتم : آمدهام تا ايمان بياورم . خرّم شد ، گفت : بگوى اشهد ان لا اله الّا اللّه وأشهد انّ محمّدا رسول اللّه . بگفتم ، دست مبارك به سينهء من فرو ماليد وگفت : بار خدايا ، أو را در دين ثابت دار ، با سيد ، عليه السلام ، به خانه رفتم وبازگرديدم . عبد اللّه بن عمر گويد : چون پدرم مسلمان شد ، خواست تا جملهء قريش از اسلام خود خبر دهد ، با جميل بن معمر الجمحي بگفت . جميل ، در حال ، به حرم رفت وبا قريش بگفت وعمر از پى وى درآمد وگفت : جميل راست مىگويد ، ايمان به خداى ومحمد ، كه پيغمبر وى است ، آوردم . قريش حمله بر وى كردند وجنگ در پيوستند تا نماز پيشين . آنگه ، عمر رنجه شد وبنشست . وقريش قصد هلاك أو مىكردند ، عمر سوگند خورد كه : چون سيصد مرد تمام شويم از مسلمانان ، با شما كافران بگوييم ، وبه صدق وسخن وى ، سيد ، عليه السلام ، با سيصد مرد ، فتحى عظيم در روز بدر يافت ، آنگه عمر را مىزدند تا نزديك بود كه * هلاك شود . پيرى از قريش بيامد وگفت : به مجرّد آن كه گفت من مسلمانم ، أو را بايد كشت ؟ انديشه نمىكنيد كه قبيلهء وى ، بنى عدىّ ، خصم شوند ونصرت محمد كنند ؟ پس متفرق شدند . عبد اللّه بن عمر ، رضى اللّه عنهما ، از پدر روايت مىكند كه آن پير ، عاص بن وائل السّهمى بود . روايت كردهاند كه عمر ، رضى اللّه عنه ، گفت : آن شب كه مسلمان شدم با خود گفتم چه كس باشد كه أو دشمنترين سيد ، عليه السلام ، است ؟ تا فردا أو را خبر دهم كه من مسلمانم . بتر از أبو جهل نيافتم ، وأبو جهل خال عمر بود . روز ديگر برفتم وگفت : اهلا وسهلا ، به چه كار آمدى ؟ گفتم : مسلمان شدم ، مرا دشنام داد وبه اندرون خانه رفت « 2 » . حكايت هجدهم - عهد كه كافران قريش با همديگر كردند [ قريش ، ] چون قوت اسلام ديدند ونجاشي مراعاة صحابه مىكرد وكافران از خوف حمزه وعمر ، رضى اللّه عنهما ، زيادت رنجش مسلمانان نمىتوانستند كرد واز هر قبيله مسلمان مىشدند ؛ اتفاق كردند وخط نوشتند كه هيچ كس از ايشان با بني هاشم وبني المطلب « 3 » ، كه قبيلهء مصطفى ، عليه السلام ، است ، معاملت ونكاح نكنند . وعهدنامه از « 4 » ميان خانهء كعبه بياويختند .
--> ( 1 ) . در اينجا نيز مانند ساير نسخ فارسي ترجمهء سيره : في هذه الساعة ( 2 ) . اين حكايت در سيره ، ص 330 - 339 ، آمده است . ( 3 ) . در أصل : بنى عبد المطلب . ( 4 ) . كذا